زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت. . . .

چند اتفاق ویژه

مجید اسلامی

سالن‌های سینما هر کدام هویت خودشان را دارند. سینما سوپروس فقط یک سالن سینماست، کوکاکولا یک مولتی‌پلکس چند سالنه‌ست و سولاریس پردیسی سینمایی در دل یک مجتمع تجاری‌ست که در آن یک کتاب‌فروشی خیلی بزرگ و یک سلف‌سرویس بزرگ و یک هایپرمارکت هم هست. سوپروس برای یک عشق‌سینما حال و هوای بهتری دارد، ولی سولاریس امکانات رفاهی‌اش بهتر است. سالن‌های نمایش کاملا دیوارهای…

هنری‌های تیپیک

مجید اسلامی

چمدان‌ها سرانجام از راه رسیدند. ابتدا خبر رسید که پیدا شده‌اند و هنوز در استانبول‌اند، ولی تگ جدید روی‌شان نخورده و شماره‌ تگ‌شان با چیزی که ما ثبت کرده‌ایم فرق دارد. قیافه‌ی کارمند ترکیش در استانبول را که تگ‌های قبلی را کَند و تگ جدید را صادر کرد خوب یادم است. واقعا گیج بود. بعد دفتر جشنواره نامه‌ای رسمی برای شرکت ترکیش فرستاد…

چکمه‌های لعنتی!

مجید اسلامی

فرودگاه امام نسبتا شلوغ است، ولی بر خلاف انتظارم (از پرواز استانبول پارسال در سفر سویس)، صف کارت پرواز خلوت است. بارها را راحت تحویل می‌دهیم. همه‌ی مقدمات سر وقت انجام می‌شود و به‌موقع سوار هواپیما می‌شویم. اما ، پرواز تاخیر می‌خورد، به دلیل مشکلات فنی. به‌مرور مسافرها نگران می‌شوند. خیلی‌ها در استانبول باید به پرواز دیگری برسند. همه بنا می‌کنند به محاسبه‌ی…

شنگلایا... شانگریلا!

مریم سپهری

درخت آرزو. اسمش همین بود. نٌه ساله که بودم، دوشنبه‌ها با دختردایی‌ها و پسردایی‌ها می‌رفتیم «کانون فیلم». کانون اسم انجمنی بود که کارش نمایش فیلم‌های مستقل دنیا در آن روزهای اواخر دهه‌ی هفتاد میلادی و پنجاه شمسی بود؛ سال‌های نخستین بعد از انقلاب سال ۵۷ در ایران. همیشه برایم سوال بوده و هنوز هم، که آن فیلم‌ها را چه سلیقه‌ای و با کدام…

سبز، تویی که سبز می‌خواهم

تارا فرسادفر

دایو پیتر پن. در مجموعه اصطلاحات فوتبال، تمارض را این طور تعریف می‌کنند: «خود را به عمد بر زمین انداختن به قصد گرفتن پنالتی یا ضربۀ آزادی ناجوانمردانه». در قوانین فوتبال، هر حرکتی به منظور فریب داور، جعل آسیب‌دیدگی و شبیه‌سازی، «رفتار غیرورزشی» تلقی و با کارت زرد جریمه می‌شود. تمارض مسئله‌ای کاملاً سوبژکتیو و تشخیص‌اش دشوار است، همان‌طور که هر نوع دیگری…

صفی يزدانيان

روبر برسون در شرح شخصيت آن الاغ دربه‌درِ قديس‌وار – بالتازار – گفته بود که سرگذشت اين حيوان بيش از هر کسي به ولگردِ چاپلين شبيه است. يک بار هم می‌شود ناگهان بالتازار را به اين چشم، يا با گوشه چشمی به اين تعبير خالقش ديد. چاپلين به هر دری می‌زند که آسوده باشد، اما چون نمی‌شود يا نمی‌گذارند يا دنيا اصلا همين…

قاعده‌ بازی

تارا فرسادفر

خانه، مورد هجوم است. درست مثل جسدی که تازه از تپندگی زندگی افتاده و آرام آرام بافت‌هایش در برابر حملۀ موجودات تجزیه‌گر از هم می‌پاشد و می‌پوسد، و آن‌چه پناهگاه حضور گریزپایی به نام زندگی بوده حالا تبدیل می‌شود به کمین‌گاه مرگ. درست مثل جسد پدر، که دختر آن را گروگان گرفته در اتاق، و فرستاده‌های دانشگاه در پی‌اش هجوم می‌آورند به خانه،…

مردهایی که فیلم‌ها را درست می‌کنند

سارا پولی

یکی دو هفته‌ای هست که قصه‌ی هاروی وینستین، تهیه‌کننده‌ی مشهور هالیوود و مدیر کمپانی میراماکس و آزارهایش به ستاره‌های سینما، همه‌ی نشریات مهم غرب را به خود اختصاص داده و روزی نیست که ستاره‌ی دیگری به فهرست بازیگران زنی که توسط او مورد آزار جنسی قرار گرفته‌اند اضافه نشود. خیلی‌ها هم در این باره اظهار نظر کرده‌اند و این شاید بزرگ‌ترین رسوایی سینمایی…

داستان

علی مصفا

برای اولین بار بعدِ هفتاد سال فکر کرد شاید واقعن برادرش را دوست دارد. مثل جوان دل‌شکسته‌ای که سعی می‌کند با حفظ آبرو اشکی را که در چشم‌هایش بالا آمده به رویتِ یارِ جگرخوار برساند و دلش را نرم کند، او هم دلش می‌خواست در این آخرین نگاه به برادر ردّی از این محبّت دیریاب آشکار شود. اگر نه به چشم برادر، که…

پیش‌بینی فیلم‌های بخش رسمی جشنواره‌ی کن

محمد وحدانی

رستگاری در نرماندی روز پنج‌شنبه ۱۲ آوریل (۲۳ فروردین) دقایقی مانده به ظهر تیری فرمو، مدیر کل جشنواره کن، در حالی لیست فیلم‌های بخش رسمی هفتاد و یکمین دوره جشنواره کن را در سالن او ژه سه نرماندی شهر پاریس اعلام می‌کند که نمایش یک فیلم در بخش مسابقه پیش‌تر به ‌شکل رسمی اعلام شده است. انتخاب آخرین ساخته اصغر فرهادی همه می‌دانند…

Mektoub, My Love: Canto Uno

محمد وحدانی

در یک هوای سرد بارانی از سالن سینما بیرون آمده‌ام. تماشای فیلم سه ساعته مکتوب: عشق من تازه تمام شده است. در راه بازگشت به خانه تلاش می‌کنم برای توصیف کیفیت تصاویری که دیده‌ام صفت دقیقی پیدا ‌کنم. بخش عمده فیلم به‌غایت اصیل، باظرافت و برانگیزاننده بود. به‌خصوص دو ساعت اول فیلم آن‌چه روی پرده اتفاق می‌افتاد کم‌نظیر بود اما نیم‌ساعت پایانی فیلم…

گفت‌وگو با جومپا لاهیری به بهانه‌ی داستان «مرز»

کرِسیدا لِیشون

داستان «مرز» درباره‌ی دختر نوجوانی‌ست فرزندِ والدینی مهاجر. پدر و مادرش سرایدار خانه‌ای (احتمالاً در ایتالیا) هستند که برای اسکان در تعطیلات به مسافرها اجاره داده می‌شود. در آغاز داستان، دختر محوطه را به خانواده‌ای تازه‌وارد نشان می‌دهد که دارند تعطیلاتِ یک‌هفته‌ای خود را شروع می‌کنند. شما چند سال اخیر را در ایتالیا زندگی کرده‌اید. قصه‌ی اولیه‌ای که اساس این داستان را تشکیل…

نیکول کراوس

ترجمه‌ی مجید اسلامی

Photograph by Katrin Koenning for The New Yorker آن موقع بیش از یک سال بود که در آن شرکت بودم. از اولین باری که کارش را به عنوان طراح رقص دیدم رویایم این بود که در یکی از کارهایش رقصنده باشم، و ده سالی آرزویم رسیدن به این هدف بود. هر چه لازم بود در این سال‌های آموزشِ سخت فدا کرده بودم. وقتی…

ترجمه‌ی مهدی همایون‌سیرت

جومپا لاهیری

Illustration by Pablo Amargo هر شنبه یک خانواده‌ی جدید می‌آید و می‌ماند. بعضی‌ها صبح زود از راه دور می‌رسند، آماده‌ی آغاز تعطیلات‌. بعضی دیگر تا دم غروب سر و کلّه‌شان پیدا نمی‌شود و وقتی می‌رسند ــ شاید به علت گم کردن مسیر ــ دمغ‌اند. در این تپه‌ها احتمال گم کردن مسیر زیاد است؛ جاده‌ها تابلوی مسیریابیِ درست و حسابی ندارند. امروز، بعد از…

درباره‌ی «عمه نسرین»

علی نعمت‌الهی

ماجرا را از یك روز غروب شروع می‌كنم. غروب تابستان كه در حیاط می‌دویدم لابد. و عمه نسرین را دیده‌ بودم که در حیاط با مادرم نشسته ‌بودند روی لبه‌ی باغچه پچ‌پچ می‌كردند و می‌خندیدند. باغچه‌مان قبلا استخر بود، ما بچه‌ها هیچ‌كدام استخر بودن‌اش را ندیده‌ بودیم، فقط شنیده ‌بودیم. در آن سال‌ها استخر داشتن نشانه‌ی بدی بود. خطرناک بود. همین بود كه…

داستان

کیمیا خطیب‌زاده

اینجور نبود که یک روز صبح بلند شوم و احساس کنم مشکلی دارم. یک جورهایی همیشه مشکلم را می‌دانستم. ولی امروز صبح وقتی زل زده بودم به آینه‌ی دست‌شویی و سعی می‌کردم همزمان مسواک بزنم و جوش‌های روی دماغم را بشمرم، متوجه شدم از مرگِ هیچ‌کس واقعاً ناراحت نمی‌شوم. اول آن را آرام توی دلم گفتم. بعد گذاشتم کم‌کم بیاید توی ذهنم. بعد…

درباره‌ی بی‌تا شباهنگ

مجید اسلامی

می‌خواهم درباره‌ی بی‌تا بنویسم و سخت‌ترین بخش‌اش این است که بخواهم بنویسم «بود». در این کلمه قطعیتی بیرحمانه هست. «بود» یعنی دیگر نیست، و هنوز خیلی زود است برای باورِ این حقیقت. صفت‌ها در ذهنم رژه می‌روند. آن‌ها را سبک سنگین می‌کنم تا ببینم کدام را می‌توانم به او نسبت بدهم. در مورد برخی مطمئنم و در مورد برخی نه. بعضی صفت‌ها در…

خواندنی‌های منتخب سایت چهار

تکه‌ای از آنی هال را گذاشته بودند، همان صحنه‌ی معروف بعد از تمرین تنیس بود. آلوی سینگر دارد بساطش را جمع می‌کند و آنی دم در این پا و آن پا می‌کند و هر دو می‌خواهند معطل کنند تا دیگری تصمیم محکمی بگیرد که بالاخره یکی یکی را برساند و هر چه می‌شود بشود اما همین‌جا از هم خداحافظی نکنند. اما من از…
ماه اوت سالگرد ورودم به تورنتوست و سپتامبر ماه تیف. سال اولی که آمدم تورنتو، تیف را یادم نیست. فکر کنم حوالی خیابان کینگ در روزهای جشنواره قدمی زده بودم و از دور هیاهوی آدم‌ها و صف‌ها و غرفه‌های خوراکی‌ مجانی را دیده بودم. هیچ ایده‌ای نداشتم بازیگران و کارگردانان از کجا وارد می‌شوند، فرش قرمز کجاست، چه فیلم‌هایی روی پرده هست. حتی…
روزی را خیال می‌کنم که ویلیام  شکسپیر در فستیوال محلی تاتر استراتفورد جایزه‌ی بهترین نمایش‌نامه را بابت ریچارد سوم گرفت و خوش و خندان جایزه‌اش را به خانه برد و به آن هاتاوی و بچه‌ها نشان داد، و همان شب زوج خوشحال بهترین لباس‌هاشان را پوشیدند، به میکده‌ی نزدیک رفتند و یک نقاش محلی از نویسنده‌ی موفق و جایزه‌اش طرحی کشید که زن…
سحر توی دست‌شویی نشسته. نگاهش از خمیردندانِ ته‌کشیده‌ی توی لیوان و مسواک بنفش و مسواک آبی می‌رسد به آینه‌ی لک‌دار و شیر آب که باز است. سر می‌چرخاند سمت پنجره‌ی دور هواکش. چیزی توی دلش منقبض می‌شود. زیر دلش می‌سوزد، بالای پلکش هم. سینه‌اش می‌خارد. دست می‌کشد به گردن‌اش که گرفته، و بعد به لب پایین‌اش که چاک خورده. زل می‌زند به پنجره….
به فیلم‌های بتی دیویس فکر می‌کنم. این که کدام برای بحث «بازیگری آمریکایی» ـ موضوع کلاس امروز ـ مناسب است: جزبل، روباه‌های کوچک (هر دو ویلیام وایلر)، یا یک زندگی ربوده شده (کرتیس برنهارت)؟ از فیلم‌های کاترین هپبرن داستان فیلادلفیا (جرج کیوکر) را انتخاب کرده‌ام، و برای شروع بحث، یک شب اتفاق افتاد فرانک کاپرا و بازی تیپیکِ کلارک گیبل و کلودت کولبرت،…
مرد جوان پشت فرمان ماشین با چشم گریان در تاریکی رانندگی می‌کند. در کنارش مرد تودار فیلم نشسته. صورت‌شان را گاه به گاه نور قرمزی روشن می‌کند. از گفت­‌و­گوی‌شان می‌فهمیم که باید پولی جور کنند برای نجات جان عزیزی، تا عزایش را «گردن بدبختی» نیندازند و چون دست‌شان به هیچ­ جا بند نیست، باید از همین ماشین درب و داغان زیر پای‌شان شروع…

تماس با سایت چهار

چنانچه مایل به ارسال مطالب خود به سایت چهار هستید از این زیر تماس بگیرید

Views: 20692

You cannot copy content of this page