زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت. . . .

چرا از مرگ دایان کیتن غمگین شدم؟

تکه‌ای از آنی هال را گذاشته بودند، همان صحنه‌ی معروف بعد از تمرین تنیس بود. آلوی سینگر دارد بساطش را جمع می‌کند و آنی دم در این پا و آن پا می‌کند و هر دو می‌خواهند معطل کنند تا دیگری تصمیم محکمی بگیرد که بالاخره یکی یکی را برساند و هر چه می‌شود بشود اما […]

نزاع با بی‌آیندگی

«گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد». آدم این را که می‌خواند، آنی با خودش می‌گوید: کدام کار؟ کدام جان؟ کدام چوب به کار کدام چرخ افتاد که نشد؟ کدام گذشته در سر شاعر چرخید که کارِ یاد به جانِ گداخته کشید؟ اصلا کار دل اگر تمام شود خوب است یا اگر نشود […]

نادیده گرفتنِ گذشته دستورالعملی برای فاجعه است

در میانه‌های یادداشت‌هایی بر شهرها و لباس‌ها (۱۹۸۹)، ویم وندرس فلسفه‌ای را درباره‌ی هنرش فاش می‌کند: «فیلمسازی یک‌جور شیوه‌ی زندگی‌ست که نیروی محرکش چیزی نیست جز کنجکاوی.» او که پیش‌تر به خاطر اقتباس‌اش از رمان پاتریشیا های‌اسمیت، دوست آمریکایی ‌(۱۹۷۷)، تحسین شده بود، کمی بعد از چهل سالگی بابت فیلم جاده‌ای پاریس‌تگزاس (۱۹۸۴) نخل طلا […]

You cannot copy content of this page