زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت. . . .

بسیار بودن، در زمانی تنگ

برای بهرام بیضایی

صفی یزدانیان

او بسیار چیزها بود و به کسی که بسیار چیزهاست از بسیار جنبه‌ها می‌توان نگریست. او بسیار چیزها بود و به هیچ‌کدام از چیزهایی که بود قناعت نداشت. دیگران با داشتن سایه‌‌ی فقط یکی از چیزهایی که او بود عمری دور افتخار می‌زنند.

نمی‌دانم تا کجا برایش مهم بود که دنیا گوشه‌ای از بسیار چیزهایی که او بود را بشناسد. برتولت برشت نوشته: «همین که منتظر تأیید دیگران هستی، ابتذال روحت را آشکار می‌کنی.» و به نظر نمی‌آید که بهرام بیضایی حتی وقتش را داشت که به چیزهایی مثل تأیید شدن یا جایزه فکر کند. اما من وقتِ این افسوس را دارم که کاش او که هرگز به چشم‌داشتِ هیچ پاداش و تأییدی ننشست، به دلی خوش‌تر می‌زیست و با خیالی آسوده‌تر کار می‌کرد. شناخت و ستایشی جهانی، چنان که بیش از هر هنرمند و روشنفکر ما سزاوارش بود، می‌شد که راه‌‌های بیش‌تری برایش باز کند.

این نیست که به رسم روز فقط بانیان زندگی سختی که کرد را لعنت کنم که نگذاشتند توان وسیع خلاقیتش را در آثار بسیارتری متجلی کند. نگاه من سیاه‌تر از این است، چون با به یاد آوردن چیزی که او بود و قیاسش با دورانی که در آن زیست، حتی ساخته شدن فقط یک باشو،‌ غریبه‌ی کوچک هم به معجزه می‌ماند. شگفت‌زدگی من، از این نگاه، بیش‌تر متوجه کارهایی‌ست که توانست بکند و کرد.

او برای نمونه‌های تبلیغی فیلم‌های خودش چیزهایی می‌نوشت که شبیه هیچ «برنامه‌ آینده»‌ای نبود. برای چریکه‌ی تارا نوشت: «فیلمی جهانی بدون امکانات جهانی» و برای شاید وقتی دیگر نوشت: «در گذشته چه گذشته، که پای اندیشه به گردَش نمی‌رسد؟» و او که حتما جهانی شدن مسئله‌اش نبود، آدمی جهانی بدون امکانات جهانی بود که گذشته‌ی سختش را به جای نالیدن تبدیل به مایه‌ی اندیشه و خلق می‌کرد. درست است که عکسی از او روی هیچ فرش قرمزی موجود نیست که خندان برای عکاسان دست تکان بدهد، اصلا این چیزها به او نمی‌آمد، اما گاهی با تماشای دور افتخار زنندگان و دست تکان‌دهندگانِ فعلی دلم می‌سوزد که نشد تا جهان بیش‌تر بشناسدش و حتی رگه‌ای از سواد و طنز و حاضرجوابی و دست‌کم شوق و ذوق کودکانه‌اش به دیدن فیلم‌ها جایی ثبت شود. نشد کنار بزرگان سینما بنشیند و به دنیا نشان دهد که از هیچ بزرگی کم ندارد و، باز خلاف تشویقِ ایستاده شوندگانِ امروز، که کارمند خسته‌‌ي بایگانی ازشان پرشورتر است، مثل هر کارگردان بزرگ، تسلطی بی‌مانند به بیانِ سینما دارد و می‌تواند ساعت‌ها درباره‌ی هنر و تاریخ یا حتی موسیقی فیلم‌های محبوبش یا یک صحنه از هیچکاک یا کوروساوا ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حرف بزند. دنیا خبر ندارد که از یک روز، فقط یک روز حضور او در جمع چند جوانِ علاقه‌مند به هیچکاک کتابی فراهم شده که همچنان، سه چهار دهه بعد، خواننده را از ذهن و نگاه یگانه‌ی او شگفت‌زده می‌کند. او یک عمر چه در آقای حکمتی رگبار چه در آیت غریبه و مه چه در تارای چریکه‌ی تارا چه در مادر کلاغ یا خانم جانِ مسافران تنهایی روشنفکر را می‌دید، عذاب و منزلتِ همیشه جدا افتاده بودن را. و همه‌ی این‌ها، در ضمن، خود او بودند، که بسیار کسان بود. او خودش آقای حکمتی بود که برای مدرسه‌ی رگبار تالاری ساخت، اما دیگران، نه فقط قصاب محله که حتی همکارانش که همگی به رسم آن دوران «فرهنگی» خوانده می‌شدند، او را از خود راندند بس که شبیه‌شان نبود. و شبیه بقیه نبودن گناهی بود که عمری به پای بهرام بیضایی نوشته شد.

من از خیلی پیش، به قول کیانِ  شاید وقتی دیگر «از خیلی خیلی بچگی» که رگبار را دیدم، شخصیت آقای حکمتی برایم تجسمی بود از هم مهربانی و هم تنهایی محض. در بساط آن گاری، که تمام دارایی معلم تازه بود، می‌شد آن چراغ‌های لاله و صندقچه‌ای و آینه‌ای بزرگ و عکس‌های قدیمی بسیار و میان‌شان عکسی از یک عروس و داماد را دید. بعدها که در چند فیلم‌ دیگرش هم همان‌ را روی چند دیوار دیگر گذاشت، دانستم که این‌ها مادر و پدر خود بیضایی‌اند. به هر حال در رگبار عکس را دوباره از دیوار برداشت و تبعید شد به محله‌ای دیگر. آقای مدیر دخترش را که برای آینده‌اش چشمی به حکمتی داشت این‌طور دلداری داد که «از این آدم‌ها زیادند، این‌ها یک روزی می‌آیند و یک روز می‌روند و آدم آخرش هم نمی‌شناسدشان»، اما خودش می‌دید و می‌دانست که از این آدم‌ها زیاد نیستند. آدمی که دست تنها تالار متروک مدرسه را دوباره بر پا کند و از خود چیزی بگذارد برای آینده‌ای که در راه است.

در اولین نوبتی که باشو، غریبه‌ی کوچک را سرانجام پس از سال‌ها نمایش دادند، آن‌قدر فضای غریبی دورش ساخته شده بود که وقتی باشو آن کتاب فارسیِ خاک‌گرفته را از زمین برداشت و از رویش به صدای بلند خواند که «ایران سرزمین ماست»، خانمی در ردیف پشتی به دخترش گفت: «آخ الان می‌ریزند و همه‌مان را می‌برند». گفتن و حتی شنیدن این که «ما همه از یک آب و خاک هستیم» هم چیزی چون جرم بود، اگرچه برای ایران‌ دوستانِ فعلی این خاطره شبیه خوابی از قرنی دیگر باشد.

گاه به تماشای فیلمی از هیچکاک که می‌نشینم، جایی در سرم می‌گذرد که بیضایی با چه نگاهی این یا آن لحظه را می‌دیده است. و نمی‌دانم کار تقدیر بود یا چه، درست روزی که خبر رفتنش آمد، از پیش قرار بود نسخه‌ی اصلی سرگیجه را روی پرده ببینم. و شاید از سرِ همین همزمانی بود که ناگهان دیدم که چقدر کیم نواکِ این فیلم در هر دو شخصیتش خفت‌دیده و تنهاست. او هر بار در لباس کسی دیگر حرف می‌زند، یا در لباسی که مرد می‌خواهد به او بپوشاند. به یاد می‌آوردم که بسیاری از شخصیت‌های بیضایی در جایی بدل‌پوشی می‌کنند و از زبان دیگری سخن می‌گویند و همان شب در کتاب هیچکاک در قاب خواندم که بیضایی گفته است که در سرگیجه نه مادلن/جودی و نه جانی/ اسکاتی برای این عشق آماده نبوده‌اند.

آماده نبودن برای عشق شاید توجیه همان بلایی‌ست که آدم‌‌های محله‌ی رگبار در هم‌دستی با «بالا» بر سر آقای حکمتی آوردند. حالا فصل آخر رگبار را می‌شود به چشم مراسمی هم دید که پنجاه و چند سال بعد در تهرانِ خودش برایش گرفته‌ باشند. بچه‌ها و چند همکار مدرسه به دنبال گاری به راه می‌افتند، با سری پایین و چشم‌‌‌هایی گریان، انگار به بدرقه‌ی مرده‌ای. نگاه فنی‌زاده به پشت سرش از بالای آن تپه‌ی کوچک، و بعد ناپدید شدن‌اش را امروز اگر ببینیم، انگار که این نگاه خود بیضایی هم هست، به ما و به راهِ رفته.

فکر می‌کنم روزی که بیضایی در مرگ علی حاتمی نوشت که او عکاس دوره‌هایی بود که به موقع خود عکاسی نشده‌اند، داشت از خودش هم می‌گفت. از کارهای بسیار او آفریدن چیزهایی بود که در زمان خود ساخته نشده بودند. زبان دیبا‌چه‌ی نوین شاهنامه یا مرگ یزدگرد لزوما زبان دوران فردوسی یا زبان مردمان در پادشاهی ساسانی نیست. بیضایی به این مفهوم هرگز اثری «تاریخی» نیافرید. او برای تاریخی که از آن سندی نیست اسنادی هنرمندانه خلق می‌کرد که حاصلش تبدیل شد به آثاری از گذشته‌ی اکنون، یا حالِ آینده. هر دیالوگی که نوشت را می‌شود با صدای خودش تصور کرد، چون او هم زن آسیابان بود و هم نایی جان، هم خانم جان و هم دخترش که در راه ماند و به تهران نرسید. هیچ نویسنده‌ای در ایران این ‌همه شخصیت شاخص زن خلق نکرده و خلاقیتِ نهفته در نفسِ زنانگی را نشان نداده است.

آندری تارکوفسکی می‌گفت که هنر زاده‌ی نقصان‌‌های این جهان است. بهرام بیضایی در چیزهای بسیاری که آفرید در کار جبران جهان معیوبی بود که تاریخ و اکنون ما را احاطه کرده است. او که بیش از هر هنرمند دیگری ساکن زبان فارسی بود عمری به این زبان ‌خواست تا فکری به حال فقرمان کنیم.

فقری که از ما غنی‌تر است.

Views: 889

مطالب مرتبط

4 پاسخ

  1. مثل همیشه بسیار زیبا بود. لطفا در مورد بیضایی مطالب بیشتری منتشر کنید.

  2. آقای یزدانیان بسیار ظریف و موجز و تاثیرگذار می‌ نویسید و این بهترین متنی بود که در این چند روز می شد در بدرقه استاد بیضایی نوشت…

  3. درود به شما جناب یزدانیان
    و درود به جناب مجید اسلامی نازنین
    چقدر زیبا، استوار ، سترگ و در خور بیضایی بزرگ نوشته اید، درود بی پایان بر شما.قلم تان استوار و همیشه اینچنین حقیقت اندیش باد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

You cannot copy content of this page