زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت. . . .

بسیار بودن، در زمانی تنگ

او بسیار چیزها بود و به کسی که بسیار چیزهاست از بسیار جنبه‌ها می‌توان نگریست. او بسیار چیزها بود و به هیچ‌کدام از چیزهایی که بود قناعت نداشت. دیگران با داشتن سایه‌‌ی فقط یکی از چیزهایی که او بود عمری دور افتخار می‌زنند. نمی‌دانم تا کجا برایش مهم بود که دنیا گوشه‌ای از بسیار چیزهایی […]

You cannot copy content of this page