زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت. . . .

بسیار بودن، در زمانی تنگ

او بسیار چیزها بود و به کسی که بسیار چیزهاست از بسیار جنبه‌ها می‌توان نگریست. او بسیار چیزها بود و به هیچ‌کدام از چیزهایی که بود قناعت نداشت. دیگران با داشتن سایه‌‌ی فقط یکی از چیزهایی که او بود عمری دور افتخار می‌زنند. نمی‌دانم تا کجا برایش مهم بود که دنیا گوشه‌ای از بسیار چیزهایی […]

باشو و قربانیان دیگر

روزی را خیال می‌کنم که ویلیام  شکسپیر در فستیوال محلی تاتر استراتفورد جایزه‌ی بهترین نمایش‌نامه را بابت ریچارد سوم گرفت و خوش و خندان جایزه‌اش را به خانه برد و به آن هاتاوی و بچه‌ها نشان داد، و همان شب زوج خوشحال بهترین لباس‌هاشان را پوشیدند، به میکده‌ی نزدیک رفتند و یک نقاش محلی از […]

پوست انداختن

تماشاگر وضعیت تماشاگر پوست بی‌شباهت به مادر آراز نیست. پیرزن که عمری افسار جن‌ها را در دست داشته و چم‌وخم مراوده با آن‌ها را می‌دانسته، اکنون رکب خورده و رشته‌ی امور از دستش در رفته است. این بار جن‌ها افسار گسسته‌‌اند تا دوره‌اش کنند و بازی‌اش بدهند. پوست حتی با جدی‌ترین مخاطبانش چنین می‌کند. ای […]

جاهایی هست که زمان ایستاده

چهارراه آخرین نمایشنامه‌ی بهرام بیضایی پیش از جلای وطن، لبریز از نشانه‌هایی‌ست که مخاطب را وسوسه می‌کنند در گوشه‌گوشه‌ی آن ردّ آثار پیشینِ مولّف را بجوید و در ذهنْ مسیرِ پر افت و خیزی را که این نشانه‌ها با آن بالا و پایین و دفرمه شده‌اند مرور کند. با این حال اگر با پیش گرفتنِ […]

You cannot copy content of this page