پادکست درباره‌ی نمایش «بی‌تابستان» قسمت اول

پادکست درباره‌ی نمایش «بی‌تابستان» قسمت اول

این بخش اول گفت‌وگوی من است با امیررضا کوهستانی درباره‌ی نمایش «بی‌تابستان» که در سالن ایرانشهر تهران روی صحنه است. در این نمایش لیلی رشیدی، سعید چنگیزیان و مونا احمدی بازی می‌کنند. در صورتی که ساندکلاد باز نشد با این لینک پادکست را بشنوید.

سوال‌های نامربوط مارفا

سوال‌های نامربوط مارفا

  امروز درست یک هفته است که آقای مارتین سر کار نیامده و خبر هم نداده است. فکر می‌کردم نبودن آقای مارتین امروز تمام می‌شود و همه‌چیز به روال سابق برمی‌گردد. نمی‌دانم چرا، ولی مطمئن بودم که آقای مارتین امروز می‌آید. یکی از تی‌شرت‌های نارنجی‌اش را می‌پوشد، در حالی که لیوان قهوه‌اش را در دست …

گزارش جام جهانی – بخش آخر

گزارش جام جهانی – بخش آخر

شش: روباهان کوچک بیش‌تر همسفران فکر می‌کردند سارانسک شهر کسل‌کننده‌ای خوا‌هد بود و از ساعت سه صبح که به سمت ایستگاه قطار راه افتادیم غر می‌زدند چرا بیش‌تر در کازان نمانده‌ایم. سارانسک کوچک‌ترین و جنوبی‌ترین شهر میزبان است، شهری که احتمالاً کسی تا قبل از جام جهانی اسمش را هم نشنیده. من در همان اولین …

گزارش جام جهانی – بخش دوم

گزارش جام جهانی – بخش دوم

سه: کتانی‌ سرخ آقای میم، یکی از راهنمایان تور، دست‌اش را با حالتی دوستانه و تصنعی به شانۀ من کوبید و گفت: «خب… از کرمانشاه تا کازان، ها؟» من لبخند سردی تحویلش دادم و حوصله نداشتم حرف‌اش را تصحیح کنم. ما در کازان نبودیم. جای پرتی بودیم به نام اولیانوفسک، شهری سوت و کور با …

گزارش جام جهانی – بخش اول

گزارش جام جهانی – بخش اول

مقدمه. نشسته‌ام توی اتاق‌ و خیره شده‌ام به چمدان صورتی بزرگ خواهرم که با خود به سفر برده بودم. از میان درِ بازش، چیزهای نو و سوغاتی‌ها را می‌بینم و چیزهای نیمه‌نوی برده و بازآورده‌ای را که حالا کهنه به نظر می‌رسند. لباس سفید مخصوص ورزشگاه‌ام که رفتنی اتوزده و با احترام توی چمدان گذاشته …

اسب

اسب

  وقتی آزمون تعیین سطح کلاس زبان انگلیسی تمام شد، هوا تاریک بود. موسسه زبان نزدیک شرکتی بود که آلاله در آن شروع به کار کرده بود. به آلاله زنگ زدم و رفتم آن‌جا. شرکت، ساختمان سه طبقه‌ی باریکی بود که نمایی چرک و قدیمی داشت. داخل آن بیش‌تر از ظاهرش فرسوده بود. گچ دیوارها …

پله‌ی ماقبل آخر

پله‌ی ماقبل آخر

برای اولین بار بعدِ هفتاد سال فکر کرد شاید واقعن برادرش را دوست دارد. مثل جوان دل‌شکسته‌ای که سعی می‌کند با حفظ آبرو اشکی را که در چشم‌هایش بالا آمده به رویتِ یارِ جگرخوار برساند و دلش را نرم کند، او هم دلش می‌خواست در این آخرین نگاه به برادر ردّی از این محبّت دیریاب …

سرخ‌پوست‌ها، كمونيست‌ها و فئودال‌ها

سرخ‌پوست‌ها، كمونيست‌ها و فئودال‌ها

ماجرا را از یك روز غروب شروع می‌كنم. غروب تابستان كه در حیاط می‌دویدم لابد. و عمه نسرین را دیده‌ بودم که در حیاط با مادرم نشسته ‌بودند روی لبه‌ی باغچه پچ‌پچ می‌كردند و می‌خندیدند. باغچه‌مان قبلا استخر بود، ما بچه‌ها هیچ‌كدام استخر بودن‌اش را ندیده‌ بودیم، فقط شنیده ‌بودیم. در آن سال‌ها استخر داشتن …

چهارشنبه‌ها

چهارشنبه‌ها

اینجور نبود که یک روز صبح بلند شوم و احساس کنم مشکلی دارم. یک جورهایی همیشه مشکلم را می‌دانستم. ولی امروز صبح وقتی زل زده بودم به آینه‌ی دست‌شویی و سعی می‌کردم همزمان مسواک بزنم و جوش‌های روی دماغم را بشمرم، متوجه شدم از مرگِ هیچ‌کس واقعاً ناراحت نمی‌شوم. اول آن را آرام توی دلم …

صفت‌ها

می‌خواهم درباره‌ی بی‌تا بنویسم و سخت‌ترین بخش‌اش این است که بخواهم بنویسم «بود». در این کلمه قطعیتی بیرحمانه هست. «بود» یعنی دیگر نیست، و هنوز خیلی زود است برای باورِ این حقیقت. صفت‌ها در ذهنم رژه می‌روند. آن‌ها را سبک سنگین می‌کنم تا ببینم کدام را می‌توانم به او نسبت بدهم. در مورد برخی مطمئنم …

درباره‌ی بی‌تا

درباره‌ی بی‌تا

بی‌تای اول، دختری با بادگیر صورتی من در خانه‌ای حیاط‌دار بزرگ شده‌ام. تابستان‌های بچگی دو تیر دروازه دو ور حیاط می‌گذاشتیم با پسر‌عموها و دخترخاله‌ها و دختر‌عمه‌ها با پیژامه‌های گشاد و موهای آشفته، داخل هم، با پای پتی و پیراهن‌های بی‌آستین دنبال توپ می‌دویدم و فریاد می‌زدیم و غوغا می‌کردیم و جر می‌زدیم و هم …

قرار است بمیرم!

قرار است بمیرم!

«قرار است بمیرم.» این جملۀ محبوبم بود برای شروع داستانی از آخرین روزهای زندگی کسی که بر اساس این گزاره قرار است بمیرد. مشکلات نوشتن این کتابِ ناکام همیشه از صفحۀ اول به دوم نمایان می‌شد. صادقانه از خودم می‌پرسیدم آیا تجربۀ دم مرگ بودن را می‌شود تخیل کرد و جوری نوشت که واقعی به …

آیدا در راه

آیدا در راه

  فضا تاریک است. جز صفحه‌ی روشن لپ‌تاپ همه‌جا تیره‌ست و هیچ چیز دیده نمی‌شود. ما هم مثل مرد که قوز کرده و زل زده به روشنی صفحه، هیچ چيز دیگری نمی‌بینیم جز سیاهی مطلق و یک چهارگوش سفید و سطرهایی که روش ردیف شده‌اند و تقریبا نیمش را پر کرده‌اند. برخلاف مرد که دارد …

دیوانه‌ی آرام خیابان کویین

دیوانه‌ی آرام خیابان کویین

  کتری برقی را روشن می‌کنم و تا آب جوش بیاید دست و صورتم را می‌شویم. نیمی از خستگی‌ام با کرم ضدآفتاب روی پوست صورتم، در صابون مخصوص پوست چرب حل می‌شود و به فاضلاب می‌رود. هیچ‌وقت نفهمیدم چرا خانم‌هایی که پوست خشک دارند فکر می‌کنند که خیلی خوش به حالم است که پوست صورتم …

سفرنامه‌ی روسیه – بخش دوم: (7 و 8 و 9)

سفرنامه‌ی روسیه – بخش دوم: (7 و 8 و 9)

هفت. نشسته‌ایم در قایق و می‌رویم در خلیج فنلاند. از سمت شرق، نوا می‌ریزد به خلیج و بعد راه پیدا می‌کند به دریای بالتیک. روی نقشه رودهای دیگر را دنبال می‌کنم، رودهایی از فنلاند، استونی و روسیه، با اسم‌هایی که زیبایی‌شان فقط درخور یک رود شمالی‌ست: ناروا که انگار دوقلوی نواست، لوگا که ظریف و …

سفرنامه روسیه – بخش دوم: سنت‌پیترزبورگ (پنج و شش)

سفرنامه روسیه – بخش دوم: سنت‌پیترزبورگ (پنج و شش)

  پنج. مهراد می‌گوید آن‌قدر در سنت‌پیترزبورگ کلیسا می‌بینیم که از هر چه کلیسا زده شویم. اما بیش‌تر از خود کلیساها، توضیحات مهراد کسالت‌بار است، و تاتیانا هم نیست که بگوید کبوتر نماد چی است و بره و مار نماد چی، و ولادیمیر هم انگار کلیسا با عوالم فلسفی‌اش جمع نمی‌شود. مهراد در کلیسای قلعۀ …

سفرنامه روسیه – بخش دوم: سنت‌پیترزبورگ (چهار)

سفرنامه روسیه – بخش دوم: سنت‌پیترزبورگ (چهار)

چهار. مهراد می‌گوید جایی که قرار است برای ناهار برویم، شبیه عروسی‌ای‌ست در ویلایی در شمال که طرف وُسع مالی‌اش کم بوده. جایی که می‌گوید، هتل «پوتمکین» شهر پوشکین، بیش‌تر یادآور بلمی ساده است تا رزم‌ناو پوتمکین، و بیش‌تر یادآور شاعری محلی و کم‌آوازه تا پوشکین. مهراد راست می‌گوید. دکوراسیون سالن غذاخوری هتل پوتمکین، مو …

سفرنامه روسیه- بخش دوم: سنت‌پیترزبورگ (سه)

سفرنامه روسیه- بخش دوم: سنت‌پیترزبورگ (سه)

  سه. مهم‌ترین فرق مسکو و سنت‌پیترزبورگ این است که در مسکو مهراد پرحرف بود و وقتی هم حرف نمی‌زد، الکساندر اول شهرام شب‌پره می‌گذاشت و کسی به این فکر نمی‌افتاد که هدفون بکند در گوشش. حالا اما نشسته‌ایم در اتوبوس و جایی دوری می‌رویم، جایی خارج شهر. بعضی‌ها خواب‌اند، بعضی‌ها آهنگ گوش می‌کنند و …

سفرنامه روسیه- بخش دوم: سنت‌پیترزبورگ (دو)

سفرنامه روسیه- بخش دوم: سنت‌پیترزبورگ (دو)

دو. تولد صبا معلق بود میان مسکو و سنت‌پیترزبورگ و او می‌ترسید جایی آن بالا، در مرز شهرهای روسیه که نام‌هاشان یکی از آن یکی سخت‌تر و غریب‌تربود، گم‌اش کند. من هیچ وقت روز تولدم در هواپیما، در جاده یا روی آب نبوده‌ام و صبا حسابی فخر می‌فروشد که در روسیه پانزده‌ ساله می‌شود، البته …

درباره‌ی «رگ خواب» حمید نعمت‌الله

درباره‌ی «رگ خواب» حمید نعمت‌الله

  امتیاز (از ۵ ستاره): 1/2* ۱. در تیتراژ اولین فیلم حمید نعمت‌الله بوتیک نام خانوادگی او «نعمت‌ اله» نوشته شده، رسم‌الخطی قدیمی با یک لام محذوف. بعد از بوتیک همیشه چیزی در سینمای نعمت‌الله کم بوده، لام محذوفی که تماشای بی‌پولی، آرایش غلیظ و رگ خواب را برایم هر بار به تجربه‌ای همراه با …

سفرنامه‌ روسیه – مسکو به سنت‌پیترزبورگ

سفرنامه‌ روسیه – مسکو به سنت‌پیترزبورگ

پاساژ: ناکجا. از پرواز در روز خوش‌ام نمی‌آید. پرواز در روز مثل یک صبح بی‌کار جمعه، که آفتاب هی می‌رود و هی می‌آید، دلگیر است، برعکسِ پرواز در شب، تماشای چراغ‌های شهر، تصور چیزهایی که دور و کوچک و غیرواقعی می‌شوند، خیال‌پردازی دربارۀ نوری تنها و تک‌افتاده در جایی دورافتاده، و منتظر ماندن برای آن …

سفرنامه روسیه – بخش اول: مسکو (یازده)

سفرنامه روسیه – بخش اول: مسکو (یازده)

  یازده. با تاتیانا خداحافظی نکردیم. یادمان رفت. این گناهی نابخشودنی‌ست و خوره‌ای که تا آخر عمر ما را خواهد خورد. مثل این‌که عزیزی را از دست بدهی و یادت بیاید که درست روز مرگش، خواسته بود برایش ساندویچ محبوب‌اش را بخری و نخریدی، یا با خودت ببری‌اش گردش و نبردی‌، یا برای نظرش دربارۀ …

سفرنامه روسیه – بخش اول: مسکو (ده)

سفرنامه روسیه – بخش اول: مسکو (ده)

  ده. صبا عاشق هیتلر است، عاشق آلمان، نازی‌ها، جنگ جهانی دوم. جنگ و تاریخ اما چیزهایی نیستند که راحت در مغر من بگنجند. اسم‌ها را یادم نمی‌ماند، تاریخ‌ها را هم. وقایع مهم را مخلوط می‌کنم با هم، با اتفاقاتی خیالی، با داستان‌ها. صبا مرزها را مشخص کرده. من از کتاب و فیلم و تئاتر …

سفرنامه روسیه – بخش اول: مسکو (نُه)

سفرنامه روسیه – بخش اول: مسکو (نُه)

نُه. فکر نمی‌کردم قبل از جام جهانی بیایم روسیه. هرچند واقعاً باور نداشتم جام جهانی 2018 روسیه را از نزدیک ببینم. شوخی بود و آخرش می‌رسید به این‌که صبا هم مثل من کنکورش مصادف می‌شود با جام جهانی و همان‌طور که او بدون من نرفت برزیل، من هم بدون او نخواهم رفت روسیه. قرارمان این …

سفرنامه روسیه – بخش اول: مسکو (هشت)

سفرنامه روسیه – بخش اول: مسکو (هشت)

هشت. متروی مسکو، عمیق‌ترین جای زمین است. طوری‌ست که انگار اگر کمی پایین‌تر بروی، به گوشتۀ زمین می‌رسی و فرآیند تشکیل سنگ‌هایی را از نزدیک می‌بینی که به دقتِ درصد ترکیبات و ترتیب تشکیل، در زمین‌شناسی خوانده‌ای. مترو برای کسانی که ترس از فضاهای بسته، ترس از عمق و ارتفاع، ترس از شلوغی و بوی …