درباره «همه می‌دانند» (اصغر فرهادی) ۱


نوشتن درباره‌ی فیلم‌هایی که مخاطب ندیده (و احتمال دارد به این زودی نبیند) خیلی دشوار است و نوشتن درباره‌ی فیلم فرهادی دشوارتر (همه می‌دانیم که غافلگیری برای فرهادی چه‌قدر مهم است و او چه‌قدر فیلم‌هایش را بر اساس غافلگیری‌های داستانی طراحی می‌کند). پس بهتر این است که کاری به داستان و پیچ‌های دراماتیکش نداشته باشیم تا تجربه‌ی تماشای فیلم آسیبی نبیند.

قضاوت درباره‌ی فیلم تازه‌ی فرهادی کاملا بستگی به این دارد که با چه توقعی فیلم را نگاه کنیم و این که فیلم‌های قبلی‌اش را چه‌قدر دوست داریم. این‌ یکی شاید برعکس باشد: شاید هواداران پروپاقرص‌اش را سرخورده کند و سرخورده‌ها را امیدوار. برای امیدواری دلایل زیادی هست: همه می‌دانند به عنوان فیلم افتتاحیه‌ی کن فیلم آبرومندی‌ست (فراموش نکنیم که فیلم‌های افتتاحیه را معمولا به خاطر جذابیت عوامل تولیدشان ـ در این‌جا خاویر باردم، پنه‌لوپه کروز و خود فرهادی ـ انتخاب می‌کنند، نه کیفیت). کیفیتِ فیلم به لحاظ فنی چشم‌گیر است و هیچ نشانه‌ای از غریبگی با سیستم فیلم‌سازی جدید، عوامل جدید، و (در کمال تعجب) زبان جدید در فیلم دیده نمی‌شود. منتظر بودم دیالوگ‌ها عاریه‌ای، بازی‌ها مکانیکی، و جغرافیا بی‌هویت باشد. اما این‌طور نیست. انتخاب اسپانیا به عنوان مکان قصه هوشمندانه است. فرهنگ اسپانیایی (گرمای روابط خانوادگی و نوع برخوردهای عاطفی، به‌ویژه بدون محدودیت‌های تماس فیزیکی) این‌قدر به ایران نزدیک هست که گسستی احساس نکنیم. بازی‌ها برگ برنده‌ی فیلم است، دیالوگ‌ها درمجموع استاندارد است (و به نظر نمی‌رسد از فارسی ترجمه شده باشد)، و دکوپاژ و فیلم‌برداری و تدوین با هم هماهنگ است (از تیم همیشگی‌اش فقط صفی‌یاری هست).

فیلم زمان نسبتا زیادی را صرف معرفی شخصیت‌ها و روابط‌شان می‌کند (که با توجه به غریبگی با محیط و زبان تازه کار عاقلانه‌ای‌ست، و البته همین نکته فیلم را به استراتژی داستانی درباره‌ی الی نزدیک می‌کند). بعدتر مطابق انتظار گره‌ها از راه می‌رسند و بحران دراماتیکِ تشدیدشده (موقعیت آشنای فیلم‌های فرهادی) شکل می‌گیرد. اگر فیلم را به سه بخش تقسیم کنیم، بخش میانی (آغاز بحران و گسترش آن) به اندازه‌ی بخش شروع (معرفی شخصیت‌ها) درخشان است. برخی از بهترین سکانس‌های فیلم در این دو بخش قرار دارد. مشکل اصلی اما یک‌سوم پایانی‌ست: گره‌گشایی و جمع‌بندی. فیلم تصمیم می‌گیرد به همه‌ی سوال‌ها جواب بدهد، همه‌ی گره‌ها را باز کند و همه‌ی مایه‌ها را به سرانجام برساند. تصمیم اشتباهی‌ست. صحنه‌های اضافی، اطلاعات اضافی، و حرف‌هایی که نباید به زبان بیاید (چرا که نگاه‌ها و حالت چهره‌ها به اندازه‌ی کافی گویا بوده)، بخش پایانی فیلم را به تصرف خود درآورده‌اند. پایان فیلم بی‌رمق است و این را از تشویق سرد تماشاگران سالن دبوسی (سالن منتقدان) می‌شود فهمید.

اصغر فرهادی با همه می‌دانند کار دشوارتر را (که تطابق با فضای سینمای غرب، کار با ستاره‌های بزرگ، و از همه مهم‌تر دور شدن از زبان فارسی و قهرمان‌های ایرانی بوده) به‌خوبی انجام داده. کار آسان‌تر نوشتنِ فیلم‌نامه‌ای بوده که روی کاغذ متقاعدکننده باشد، جذابیت‌اش را تا آخر از دست ندهد و تماشاگرش را در پایان مبهوت کند. فرهادی در این پروژه کار ‌آسان‌تر را درست انجام نداده. اما به نظر می‌رسد که این فیلم راه او را برای انجام پروژه‌های بین‌المللیِ حتی جاه‌طلبانه‌تر هموار می‌کند. شاید به‌زودی فیلم‌هایی به زبان انگلیسی با ستاره‌هایی حتی سرشناس‌تر بسازد، شاید هم مدتی در فضای اروپای لاتین باقی بماند. ولی بازگشت‌‌اش به شرایط فیلم‌سازی در ایران کمی دور از ذهن به نظر می‌رسد.

همه می‌دانند کم‌تر یک فیلم اجتماعی‌، و بیش‌تر یک تریلر جذاب است. افتتاحیه‌ی کن برازنده‌ی اوست، هرچند ممکن است معنی‌اش حذف تدریجی از جشنواره‌ها و نزدیک شدن به جریان اصلی سینمای تجاری باشد.

تعداد نظرات ( 1 )

  1. Shiva

    قلمتان مانا.

ارسال دیدگاه

Your email address will not be published. Required fields are marked *