مقبره‌ی خانوادگی

مقبره‌ی خانوادگی

پنج سال پیش همین موقع‌ها بود که با خاله‌ام نشسته بودیم همین‌جا روی سکوی کنارِ درِ اتاقش به بالکن و داشتیم «یه مرغ دارم» بازی می‌کردیم. من گفتم: «یه مرغ دارم روزی پنج تا تخم می ذاره.» خاله‌ام گفت: «چرا پنج تا؟» گفتم: «پس چند تا‌؟» گفت: سه تا. اوایل پنج نفر بودیم در خانه. …

بام‌ها و باغچه‌ها

بام‌ها و باغچه‌ها

  آن شب روی دیوار کنار باغچه‌ی گم‌شدنی‌ها نشسته بودیم. باغچه‌ی گم‌شدنی‌ها، باغچه‌ی گم‌شدنی‌هاست، چون هر چیزی که تویش بیفتد، هرگز پیدا نمی‌شود. این‌طوری اتفاق می‌افتد: آن چیز از توی هوا رد می‌شود و به پیچک‌های کف باغچه می‌رسد. بعد با صدای خِش، برگ‌های پیچک کنار می‌روند و چیز زیر پیچک‌ها پنهان می‌شود. بعد از …

فریدون

فریدون

کی فکرش را می‌کرد عکسی که فریدون‌خان جلالی در آن بعدازظهر زمستانی و برفی در عکاس‌خانه‌ی سر کوچه انداخت تبدیل شود به یکی از آخرین نشانه‌های او. در این عکس فریدون قدری جوان‌تر از آن‌چه هست (یک مرد ۵۲ ساله) جلوه می‌کند. (نگارنده مدتی پیش شخصاً سن و سال فریدون خان را از روی گواهی‌نامه‌ی …

تولد کرکس

تولد کرکس

اولین باری که تولدش را جشن گرفتم هم تنها بودم، درست مثل امشب، همین‌قدر تنها. آن شب با امشب مو نمی‌زد، اصلاً امشب همان شب است و فقط تکرار می‌شود، سالی یک بار، محض موتیف دادن به زندگی ناموزون من. آن شب هم مثل امشب تنها بودم. انگار بنا بوده در همچین شبی تنها باشم، …

آبگینگی

آبگینگی

موج‌ها هر کدام خاصیتی دارند. بعضی کوتاه‌اند و خودشان را بی‌جان می‌اندازند روی سینه‌اش، بعضی دیگر گوش‌هایش را از صدایی‌ خفه‌ پر می‌کنند و بعد از مکثی کوتاه عقب می‌کشند و از حفره‌های سرش خالی می‌شوند. آب شور است و پر از خزه‌های لیز، ماهی‌های مردۀ نقره‌ای با حفرۀ خالی چشمان مدورشان، روی آب شناورند …