سوال‌های نامربوط مارفا

سوال‌های نامربوط مارفا

  امروز درست یک هفته است که آقای مارتین سر کار نیامده و خبر هم نداده است. فکر می‌کردم نبودن آقای مارتین امروز تمام می‌شود و همه‌چیز به روال سابق برمی‌گردد. نمی‌دانم چرا، ولی مطمئن بودم که آقای مارتین امروز می‌آید. یکی از تی‌شرت‌های نارنجی‌اش را می‌پوشد، در حالی که لیوان قهوه‌اش را در دست …

گزارش جام جهانی – بخش آخر

گزارش جام جهانی – بخش آخر

شش: روباهان کوچک بیش‌تر همسفران فکر می‌کردند سارانسک شهر کسل‌کننده‌ای خوا‌هد بود و از ساعت سه صبح که به سمت ایستگاه قطار راه افتادیم غر می‌زدند چرا بیش‌تر در کازان نمانده‌ایم. سارانسک کوچک‌ترین و جنوبی‌ترین شهر میزبان است، شهری که احتمالاً کسی تا قبل از جام جهانی اسمش را هم نشنیده. من در همان اولین …

گزارش جام جهانی – بخش دوم

گزارش جام جهانی – بخش دوم

سه: کتانی‌ سرخ آقای میم، یکی از راهنمایان تور، دست‌اش را با حالتی دوستانه و تصنعی به شانۀ من کوبید و گفت: «خب… از کرمانشاه تا کازان، ها؟» من لبخند سردی تحویلش دادم و حوصله نداشتم حرف‌اش را تصحیح کنم. ما در کازان نبودیم. جای پرتی بودیم به نام اولیانوفسک، شهری سوت و کور با …

گزارش جام جهانی – بخش اول

گزارش جام جهانی – بخش اول

مقدمه. نشسته‌ام توی اتاق‌ و خیره شده‌ام به چمدان صورتی بزرگ خواهرم که با خود به سفر برده بودم. از میان درِ بازش، چیزهای نو و سوغاتی‌ها را می‌بینم و چیزهای نیمه‌نوی برده و بازآورده‌ای را که حالا کهنه به نظر می‌رسند. لباس سفید مخصوص ورزشگاه‌ام که رفتنی اتوزده و با احترام توی چمدان گذاشته …

اسب

اسب

  وقتی آزمون تعیین سطح کلاس زبان انگلیسی تمام شد، هوا تاریک بود. موسسه زبان نزدیک شرکتی بود که آلاله در آن شروع به کار کرده بود. به آلاله زنگ زدم و رفتم آن‌جا. شرکت، ساختمان سه طبقه‌ی باریکی بود که نمایی چرک و قدیمی داشت. داخل آن بیش‌تر از ظاهرش فرسوده بود. گچ دیوارها …

قُلاب

قُلاب

  با صدای جر و بحث کبوترها، خِش‌خِش چنگال‌هاشان بر لبه‌ی پنجره بیدار می‌شوی. بیداری، اما چشمانت را سفت بسته نگه داشته‌ای؛ ساعت هنوز هفت نشده و خیلی زود است بخواهی شروع کنی به دیدنِ چیزها. آن طرفِ اتاق، مادرت روی تختش پهلو به پهلو می‌شود. به‌زودی، وقتی می‌خواهد آماده شود تا برود سر کار، …

پله‌ی ماقبل آخر

پله‌ی ماقبل آخر

برای اولین بار بعدِ هفتاد سال فکر کرد شاید واقعن برادرش را دوست دارد. مثل جوان دل‌شکسته‌ای که سعی می‌کند با حفظ آبرو اشکی را که در چشم‌هایش بالا آمده به رویتِ یارِ جگرخوار برساند و دلش را نرم کند، او هم دلش می‌خواست در این آخرین نگاه به برادر ردّی از این محبّت دیریاب …

نوشتن به ایتالیایی

نوشتن به ایتالیایی

داستان «مرز» درباره‌ی دختر نوجوانی‌ست فرزندِ والدینی مهاجر. پدر و مادرش سرایدار خانه‌ای (احتمالاً در ایتالیا) هستند که برای اسکان در تعطیلات به مسافرها اجاره داده می‌شود. در آغاز داستان، دختر محوطه را به خانواده‌ای تازه‌وارد نشان می‌دهد که دارند تعطیلاتِ یک‌هفته‌ای خود را شروع می‌کنند. شما چند سال اخیر را در ایتالیا زندگی کرده‌اید. …

دیدنِ ارشادی

دیدنِ ارشادی

  آن موقع بیش از یک سال بود که در آن شرکت بودم. از اولین باری که کارش را به عنوان طراح رقص دیدم رویایم این بود که در یکی از کارهایش رقصنده باشم، و ده سالی آرزویم رسیدن به این هدف بود. هر چه لازم بود در این سال‌های آموزشِ سخت فدا کرده بودم. …

مرز

مرز

هر شنبه یک خانواده‌ی جدید می‌آید و می‌ماند. بعضی‌ها صبح زود از راه دور می‌رسند، آماده‌ی آغاز تعطیلات‌. بعضی دیگر تا دم غروب سر و کلّه‌شان پیدا نمی‌شود و وقتی می‌رسند ــ شاید به علت گم کردن مسیر ــ دمغ‌اند. در این تپه‌ها احتمال گم کردن مسیر زیاد است؛ جاده‌ها تابلوی مسیریابیِ درست و حسابی …

سرخ‌پوست‌ها، كمونيست‌ها و فئودال‌ها

سرخ‌پوست‌ها، كمونيست‌ها و فئودال‌ها

ماجرا را از یك روز غروب شروع می‌كنم. غروب تابستان كه در حیاط می‌دویدم لابد. و عمه نسرین را دیده‌ بودم که در حیاط با مادرم نشسته ‌بودند روی لبه‌ی باغچه پچ‌پچ می‌كردند و می‌خندیدند. باغچه‌مان قبلا استخر بود، ما بچه‌ها هیچ‌كدام استخر بودن‌اش را ندیده‌ بودیم، فقط شنیده ‌بودیم. در آن سال‌ها استخر داشتن …

چهارشنبه‌ها

چهارشنبه‌ها

اینجور نبود که یک روز صبح بلند شوم و احساس کنم مشکلی دارم. یک جورهایی همیشه مشکلم را می‌دانستم. ولی امروز صبح وقتی زل زده بودم به آینه‌ی دست‌شویی و سعی می‌کردم همزمان مسواک بزنم و جوش‌های روی دماغم را بشمرم، متوجه شدم از مرگِ هیچ‌کس واقعاً ناراحت نمی‌شوم. اول آن را آرام توی دلم …

صفت‌ها

می‌خواهم درباره‌ی بی‌تا بنویسم و سخت‌ترین بخش‌اش این است که بخواهم بنویسم «بود». در این کلمه قطعیتی بیرحمانه هست. «بود» یعنی دیگر نیست، و هنوز خیلی زود است برای باورِ این حقیقت. صفت‌ها در ذهنم رژه می‌روند. آن‌ها را سبک سنگین می‌کنم تا ببینم کدام را می‌توانم به او نسبت بدهم. در مورد برخی مطمئنم …

درباره‌ی بی‌تا

درباره‌ی بی‌تا

بی‌تای اول، دختری با بادگیر صورتی من در خانه‌ای حیاط‌دار بزرگ شده‌ام. تابستان‌های بچگی دو تیر دروازه دو ور حیاط می‌گذاشتیم با پسر‌عموها و دخترخاله‌ها و دختر‌عمه‌ها با پیژامه‌های گشاد و موهای آشفته، داخل هم، با پای پتی و پیراهن‌های بی‌آستین دنبال توپ می‌دویدم و فریاد می‌زدیم و غوغا می‌کردیم و جر می‌زدیم و هم …

قرار است بمیرم!

قرار است بمیرم!

«قرار است بمیرم.» این جملۀ محبوبم بود برای شروع داستانی از آخرین روزهای زندگی کسی که بر اساس این گزاره قرار است بمیرد. مشکلات نوشتن این کتابِ ناکام همیشه از صفحۀ اول به دوم نمایان می‌شد. صادقانه از خودم می‌پرسیدم آیا تجربۀ دم مرگ بودن را می‌شود تخیل کرد و جوری نوشت که واقعی به …

آیدا در راه

آیدا در راه

  فضا تاریک است. جز صفحه‌ی روشن لپ‌تاپ همه‌جا تیره‌ست و هیچ چیز دیده نمی‌شود. ما هم مثل مرد که قوز کرده و زل زده به روشنی صفحه، هیچ چيز دیگری نمی‌بینیم جز سیاهی مطلق و یک چهارگوش سفید و سطرهایی که روش ردیف شده‌اند و تقریبا نیمش را پر کرده‌اند. برخلاف مرد که دارد …

سفرنامه تالین – 4

سفرنامه تالین – 4

وقتی اولین بار به جایی سفر می‌کنی، هیجان‌انگیزترین چیز تجربه‌ی کشف یک جغرافیای تازه است؛ کشف خیابان‌ها و کوچه‌ها، رستوران‌ها و فروشگاه‌ها و سردرآوردن از روابط جغرافیایی؛ این که کدام کوچه به کدام خیابان راه دارد و در هر فضایی چه روابطی حاکم است. چند روز که می‌گذرد، معماها حل می‌شود، فضا آشنا می‌شود، و …

سفرنامه تالین – 3

سفرنامه تالین – 3

سالن‌های سینما هر کدام هویت خودشان را دارند. سینما سوپروس فقط یک سالن سینماست، کوکاکولا یک مولتی‌پلکس چند سالنه‌ست و سولاریس پردیسی سینمایی در دل یک مجتمع تجاری‌ست که در آن یک کتاب‌فروشی خیلی بزرگ و یک سلف‌سرویس بزرگ و یک هایپرمارکت هم هست. سوپروس برای یک عشق‌سینما حال و هوای بهتری دارد، ولی سولاریس …

سفرنامه تالین – 2

سفرنامه تالین – 2

چمدان‌ها سرانجام از راه رسیدند. ابتدا خبر رسید که پیدا شده‌اند و هنوز در استانبول‌اند، ولی تگ جدید روی‌شان نخورده و شماره‌ تگ‌شان با چیزی که ما ثبت کرده‌ایم فرق دارد. قیافه‌ی کارمند ترکیش در استانبول را که تگ‌های قبلی را کَند و تگ جدید را صادر کرد خوب یادم است. واقعا گیج بود. بعد …

سفرنامه‌ تالین- 1

سفرنامه‌ تالین- 1

فرودگاه امام نسبتا شلوغ است، ولی بر خلاف انتظارم (از پرواز استانبول پارسال در سفر سویس)، صف کارت پرواز خلوت است. بارها را راحت تحویل می‌دهیم. همه‌ی مقدمات سر وقت انجام می‌شود و به‌موقع سوار هواپیما می‌شویم. اما ، پرواز تاخیر می‌خورد، به دلیل مشکلات فنی. به‌مرور مسافرها نگران می‌شوند. خیلی‌ها در استانبول باید به …

سفرنامه‌ی گرجستان

سفرنامه‌ی گرجستان

  درخت آرزو. اسمش همین بود. نٌه ساله که بودم، دوشنبه‌ها با دختردایی‌ها و پسردایی‌ها می‌رفتیم «کانون فیلم». کانون اسم انجمنی بود که کارش نمایش فیلم‌های مستقل دنیا در آن روزهای اواخر دهه‌ی هفتاد میلادی و پنجاه شمسی بود؛ سال‌های نخستین بعد از انقلاب سال ۵۷ در ایران. همیشه برایم سوال بوده و هنوز هم، …

دیوانه‌ی آرام خیابان کویین

دیوانه‌ی آرام خیابان کویین

  کتری برقی را روشن می‌کنم و تا آب جوش بیاید دست و صورتم را می‌شویم. نیمی از خستگی‌ام با کرم ضدآفتاب روی پوست صورتم، در صابون مخصوص پوست چرب حل می‌شود و به فاضلاب می‌رود. هیچ‌وقت نفهمیدم چرا خانم‌هایی که پوست خشک دارند فکر می‌کنند که خیلی خوش به حالم است که پوست صورتم …

سفرنامه‌ی روسیه – بخش دوم: (7 و 8 و 9)

سفرنامه‌ی روسیه – بخش دوم: (7 و 8 و 9)

هفت. نشسته‌ایم در قایق و می‌رویم در خلیج فنلاند. از سمت شرق، نوا می‌ریزد به خلیج و بعد راه پیدا می‌کند به دریای بالتیک. روی نقشه رودهای دیگر را دنبال می‌کنم، رودهایی از فنلاند، استونی و روسیه، با اسم‌هایی که زیبایی‌شان فقط درخور یک رود شمالی‌ست: ناروا که انگار دوقلوی نواست، لوگا که ظریف و …

سفرنامه روسیه – بخش دوم: سنت‌پیترزبورگ (پنج و شش)

سفرنامه روسیه – بخش دوم: سنت‌پیترزبورگ (پنج و شش)

  پنج. مهراد می‌گوید آن‌قدر در سنت‌پیترزبورگ کلیسا می‌بینیم که از هر چه کلیسا زده شویم. اما بیش‌تر از خود کلیساها، توضیحات مهراد کسالت‌بار است، و تاتیانا هم نیست که بگوید کبوتر نماد چی است و بره و مار نماد چی، و ولادیمیر هم انگار کلیسا با عوالم فلسفی‌اش جمع نمی‌شود. مهراد در کلیسای قلعۀ …

سفرنامه روسیه – بخش دوم: سنت‌پیترزبورگ (چهار)

سفرنامه روسیه – بخش دوم: سنت‌پیترزبورگ (چهار)

چهار. مهراد می‌گوید جایی که قرار است برای ناهار برویم، شبیه عروسی‌ای‌ست در ویلایی در شمال که طرف وُسع مالی‌اش کم بوده. جایی که می‌گوید، هتل «پوتمکین» شهر پوشکین، بیش‌تر یادآور بلمی ساده است تا رزم‌ناو پوتمکین، و بیش‌تر یادآور شاعری محلی و کم‌آوازه تا پوشکین. مهراد راست می‌گوید. دکوراسیون سالن غذاخوری هتل پوتمکین، مو …