مقبره‌ی خانوادگی

مقبره‌ی خانوادگی

پنج سال پیش همین موقع‌ها بود که با خاله‌ام نشسته بودیم همین‌جا روی سکوی کنارِ درِ اتاقش به بالکن و داشتیم «یه مرغ دارم» بازی می‌کردیم. من گفتم: «یه مرغ دارم روزی پنج تا تخم می ذاره.» خاله‌ام گفت: «چرا پنج تا؟» گفتم: «پس چند تا‌؟» گفت: سه تا. اوایل پنج نفر بودیم در خانه. …

بام‌ها و باغچه‌ها

بام‌ها و باغچه‌ها

  آن شب روی دیوار کنار باغچه‌ی گم‌شدنی‌ها نشسته بودیم. باغچه‌ی گم‌شدنی‌ها، باغچه‌ی گم‌شدنی‌هاست، چون هر چیزی که تویش بیفتد، هرگز پیدا نمی‌شود. این‌طوری اتفاق می‌افتد: آن چیز از توی هوا رد می‌شود و به پیچک‌های کف باغچه می‌رسد. بعد با صدای خِش، برگ‌های پیچک کنار می‌روند و چیز زیر پیچک‌ها پنهان می‌شود. بعد از …

فریدون

فریدون

کی فکرش را می‌کرد عکسی که فریدون‌خان جلالی در آن بعدازظهر زمستانی و برفی در عکاس‌خانه‌ی سر کوچه انداخت تبدیل شود به یکی از آخرین نشانه‌های او. در این عکس فریدون قدری جوان‌تر از آن‌چه هست (یک مرد ۵۲ ساله) جلوه می‌کند. (نگارنده مدتی پیش شخصاً سن و سال فریدون خان را از روی گواهی‌نامه‌ی …

به صف!

به صف!

ما را احضار کرده‌اند. ما در خیابان قدم می‌زنیم. با عجله قدم می‌زنیم و می‌رویم. آخر، ما را احضار کرده‌اند. همه‌ی ما چتر داریم، چتر‌های رنگی. روی چترهای‌مان رنگ پاشیده‌ایم. چاله‌های پیاده‌رو پر از آب‌اند. داخل چاله می‌پرم. آب تا صورتم می‌پاشد. به راه‌شان ادامه می‌دهند و من این‌جا ایستاده‌ام. همین چند سال پیش بود …

یادداشت سردبیر

«کارگاه نوشتن» یا «انجمن نوشتن» نام کلاسی بود برای بچه‌های سال‌های اول و دوم دبیرستان که انگیزه‌ی اصلی‌ تشکیلش نفرت قدیمی من از کلاس انشاء بود. (به این نکته قبلا هم اشاره کرده‌ام که) در تمام دوران مدرسه در انشا نوشتن ضعیف بودم، و این برای کسی که بعدها شغلش نویسندگی شد، علامت سوال بزرگی‌ست. …

یک خواب شیرین تابستانی

یک خواب شیرین تابستانی

اگر رمان را نخوانده‌اید، این نوشته ممکن است چیزهایی از داستان افشا کند. «خدیجه بعد از سه چهار روز تازه داشت راه می‌افتاد.» این جمله‌ی اول قصه است، و قصه ترک دوچرخه‌ی خدیجه به راه می‌افتد، در سراشیبی سنگچین یك كوچه باغ. خدیجه دختركی سبزه‌وش و پرنشاط است كه مشق دوچرخه‌سواری می‌كند. نویسنده با همان …

تولد کرکس

تولد کرکس

اولین باری که تولدش را جشن گرفتم هم تنها بودم، درست مثل امشب، همین‌قدر تنها. آن شب با امشب مو نمی‌زد، اصلاً امشب همان شب است و فقط تکرار می‌شود، سالی یک بار، محض موتیف دادن به زندگی ناموزون من. آن شب هم مثل امشب تنها بودم. انگار بنا بوده در همچین شبی تنها باشم، …

آبگینگی

آبگینگی

موج‌ها هر کدام خاصیتی دارند. بعضی کوتاه‌اند و خودشان را بی‌جان می‌اندازند روی سینه‌اش، بعضی دیگر گوش‌هایش را از صدایی‌ خفه‌ پر می‌کنند و بعد از مکثی کوتاه عقب می‌کشند و از حفره‌های سرش خالی می‌شوند. آب شور است و پر از خزه‌های لیز، ماهی‌های مردۀ نقره‌ای با حفرۀ خالی چشمان مدورشان، روی آب شناورند …

درباره‌ی مطالب ارسالی

اگر می‌خواهید مطلب (داستان، مقاله، ترجمه…) بفرستید به این نکات دقت کنید: حتما مطلب‌تان تایپ شده و بی‌غلط باشد. آن را برای جای دیگری نفرستاده باشید و جایی منتشر نشده باشد. همراه مطالب ترجمه حتما متن اصلی را ضمیمه کنید. اگر روی رسم‌الخط‌تان حساس هستید حتما ذکر کنید. (بحث رسم‌الخط کاملا توافقی‌ست. ممکن است با …

یادداشت سردبیر

یادداشت سردبیر

اهل رویاپردازی نیستم. بنابراین در تمام این سال‌هایی که برای این سایت خودم را (بیش‌تر به لحاظ ذهنی) آماده می‌کردم، به اندازه‌ی این ده پانزده‌ روز به تفاوت‌های اساسی «سایت» و «مجله» فکر نکرده بودم. مجله‌ی کاغذی ساز و کار خودش را دارد: شماره به شماره باید دورخیز کنی، سفارش بدهی، تحویل بگیری، آماده کنی …

سفرنامه‌ی هند

سفرنامه‌ی هند

یک باران می‌بارد. این تنها چیزی‌ست که تمام کسانی که قبل از رفتن ازشان پرسیده بودیم سرش توافق داشتند، که این موقع سال توی دهلی باران نمی‌بارد. حالا رسیده‌ایم به هند، ایستاده‌ایم در محوطه‌ی بیرونی فرودگاه دهلی و چیزی عجیب که شبیه باران‌های تهران نیست از آسمان می‌بارد و هوا سرد است. مستر راوی (که …

چرا چهار؟

نام مجله‌ای که ده سال پیش به تیر غیب گرفتار شد «هفت» بود (به نشانه‌ی هفت هنر)، و نام وبلاگی که بعدتر به سرنوشتی کافکایی دچار شد «هفت‌ونیم» بود (ترکیبی از «هفت» و هشت‌ونیم [فلینی])، و نشریه‌ای که در این سال‌های اخیر در آن نوشته‌ام نامش «24» است. پیش‌تر در نوشتن دو فیلم‌نامه نیز مشارکت …